اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ - ۳:۵۵ ق.ظ
دولا شدم سرم را بگذارم روی میز٫ میز سنگی و خنک است. دمای لُپم هنوز بالاست. چشم که باز میکنم رفلکس نور بیرون پنجره را توی سطح شفاف و صیقلی میز میبینم. دقت بیشتری میکنم؛ مثل وقتی که دوربین فوکوس میشود، سایهٔ برگهای رقصانِ درختِ پشتِ پنجره را میبینم. از اینجور نورهای رفلکسی خوشم میآید. مثلاً بازتاب نور تیر چراغ برق روی شیشهٔ بارانخوردهٔ ماشین، آن هم آخر شب و تاریک، من را دیوانه میکند. علیالخصوص اگر توی اتوبان همّت شرق به غرب باشم، حوالی شهرک غرب، و رادیوپخش ماشین هم روشن باشد و نور نامفهوم آن توی همان پنجرهٔ کناری بیفتد و من زل بزنم به تاریکی دوردستِ آسمان پشت پنجره.
سرم را برمیگردانم اینور میز٫ لبهٔ دفتر یادداشتم معلوم است و برگهای سبز گیاهی که در آب گذاشته شده تا ریشه کند. ریشهٔ درست و حسابی ندارد هنوز٫ رفیقم میگوید دارد. لابد تارهای سفید و نازکی است که من نمیبینمش. رویش ناگزیر جوانه است. حتی اگر به جای خاک در لیوان آب کوچکی باشد.
آخرین روز بیست و نه سالگی است. از فردا سیساله میشوم. «سی سالگی فقط یه عدده. فرقی نداره!» این را رفیق دیگرم میگوید. من امّا فکر میکنم فرق دارد. نه از آنرو که سی سالگی را مفهوم سخت یا بدی بدانم، نه! صرفاً به این فکر میکنم چه کارهایی در این سنّ باید بکنم و نمیکنم و نکردهام. صرفاً یک ناله و فغان – لابد بیدلیل و لابد بیمناسبت و لابد نهچندان مهم – است.
نفسم تنگ است. بینیام، راه تنفسیام، گرفته. آهی، دادی، فریادی باید بیاید که نمیآید. باید میآمده است که نیامده است. باید… نباید… باید؟ نباید؟!
«اَ، آ، اِ رو با سه انگشت در دهن باز بگو: اَ، آ، اِ…» من اینجام. چه میکنم؟ «خدا خیرتون بده. خوب شد که شما اینجا بودین وگرنه چی کار میکردم…» بودم. کنارتان. که پلی باشم. دیواری شدم؟ «خُب من دوستت دارم… ولی… خب…» دوستت دارم را، زیباترین شعر جهان یافته بودم…
ناراضیام از خودم. یک چیزی سر جایش نیست. مشکل این است: نبودنِ چیزی که نمیدانم چیست.
شب توی اتوبان دستم را از پنجره بیرون آورده بودم. باد میپیچید توی آستین پیرهنم. سرعت ماشین خیلی زیاد نبود اما باد مچم را خم و راست میکرد. هر بار دستم را از آنسو میچرخاندم تا دوباره باد، رها و راحت، بتواند دستم را با خود ببرد. هوا عالی بود. عالیِ عالی. هوای اردیبهشت هیچوقت به این خوبی نبوده یا حال من هیچوقت به این خرابی نبوده؟
۲۰/ ۲/ ۹۱
نوشته شده در دسته مانیفست
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۱ - ۴:۱۷ ب.ظ
اومدم صفحهٔ کشف این هفته رو آپدیت کنم دیدم برای تاریخ نوروز و فروردین امسال نوشته بودم ۱۳۹۰!
پریروزیها هم برای پرداخت پول، کارت کشیده بودم و بعد یادم رفته بود پس بگیرمش. تا فردا شبش هم نفهمیدم عابربانکم نیست! در این حد گیج شدم.
نوشته شده در دسته همینجوری

من و توران میرهادی - جشن تولد خانم میرهادی، برج آسمان، خرداد ۱۳۸۷
خیلی سال پیش، وقتی دوازده – سیزده ساله بودم، در تب و تاب نوشتن واژهنامهٔ علمی افتادم! کتابهای علمی زیاد میخواندم و به کلّهام زده بود که هرچی کتاب دارم، مثلاً سی چهل کتاب علمی برای نوجوانان را، بچینم روی میز ناهارخوری و از فهرست انتهای کتابها معنی واژهها را در آورم. خب بچه بودم دیگر و در جوّ نویسنده شدن! خواهر بزرگترم که اوضاع میز را اسفناک و شوق من را سوزناک دید پیشنهاد کرد که: «بیا یه روز بریم شورای کتاب کودک، نوشتههات رو نشون بده راهنماییت کنند!» لابد با خودش فکر کرده بود که این بچه حتماً نابغهای، چیزی هست و باید کشفش کنیم!
خلاصه، دفتر و دستک و یادداشتها و نتبرداریهایم را زدم زیر بغلم و رفتیم به شورا. فکر کنم طبقهٔ دوم در اتاقی شلوغ پر از کتاب و کاغذ، از آن مدل شلوغیهای نامرتبی که آدم خوشش میآید نویسنده باشد و دورش پر از خردهریز، منتظر نشستیم تا خانم مسنّ و مهربانی به سراغم بیاید. آن خانم که در آن سالها عضو هیأت مدیرهٔ شورا بود از من پرسید که بیشتر چه کتابهایی میخوانم و به چی علاقمندم. من هم با ذوق و شوق از علاقهام به ستارهشناسی گفتم و فهرست بالابلندی را که از کتابهای آسیموف خوانده بودم ردیف کردم! او با سعهصدری مثالزدنی – که بعید میدانم خودم هرگز در مقابل یک نوجوانِ ناآگاهِ جوگیر داشته باشم – بهم گفت که کتابهای تاریخ علم انتشارات فاطمی را هم بخوانم و پیشنهاد کرد که بهتر است به جای لغتهای همهٔ علوم، متمرکز بشوم بر همان ستارهشناسی و حتی چندتا توصیه هم کرد برای شکل نوشتن. من در چند ماه بعدش واژهنامهٔ ستارهشناسی دست و پا شکستهٔ خودم را با مقدمهای از سهراب سپهری نوشتم!
آن موقع فهمیدم که شورا همیشه مشوق و راهنمای خوبی برای کودکان و نوجوانان است. پیشتر از آن جلد اول فرهنگنامه کودکان و نوجوانان را دیده بودم. وقتی با نامفهومترین جملات ممکن به یک خانم خوشبرخوردِ جوانِ فروشندهٔ کتاب توضیح داده بودم که دنبال چهجور کتابی هستم، جلد اول فرهنگنامه را – با آن چاپ رنگی و سروشکل محکم و بچهمثبتخرکن! – بهم نشان داد و گفت: «این به دردت میخوره!» بعدها فهمیدم که فرهنگنامه کودکان و نوجوانان هم کار شوراست.
شانزده ساله که شدم (اگر خیال کردید از جو نویسنده شدن و کتاب علمی خواندن بیرون آمده بودم، سخت در اشتباهید!) تصمیم گرفتم چندتا مقالهٔ علمی برای فرهنگنامه بنویسم. خب احساس میکردم علم در همان چند کتابی که من خواندهام خلاصه شده و تبعاً من هم از آن برخوردارم! فکر میکنید با چه موضوعی شروع کردم؟ سیارات منظومهشمسی؟ نخیر! کهکشان راهشیری؟ نه بابا اون که بچهبازیه! سیاهچالهها؟… خیر! من علاقمند به موضوعات بنیادینتری در علم بودم و شروع کردم به نوشتن دربارهٔ پادماده یا همان ضدمادهٔ کوچک و ناقابل خودمان! فکر میکنم تصور نتیجهٔ کار چندان دشوار نباشد: مجموعهای از اطلاعات پراکنده که به ناشیانهترین شکل ممکن سرهم شدهبودند. شورای کتاب کودک باز هم، بیآنکه توی ذوق من بزند، با ادبیاتی سراسر تشویقآمیز مرا راهنمایی کرد. اسفندیار معتمدی (که سرگروه فیزیک و نجوم فرهنگنامه بود) در یادداشتی اشکالات مقالهام را گوشزد کرد و توران میرهادی در دستخطی تشویقم کرد به نوشتن…
بانوی بزرگوار شورا اینچنین نهادی را بنیان گذاشت؛ نهادی که با عشق به کودکان و سرزمین ایران هر پویندهای را تشویق به بهتر شدن و کوشیدن میکند حتی اگر نوجوانی شانزدهساله باشد. من زیاد پای صحبتهای توران میرهادی و یارانش ننشستهام اما همان اندک، چنان سیرابم کرده که تا عمر دارم به احترامشان تمامقد خواهم ایستاد.
پنجاه سال فعالیت داوطلبانهٔ بیوقفه شوخی نیست. دوام آوردن یک ان.جی.اوی فرهنگی در بستر تاریخ پُرنوسان نیمقرن اخیر ایران و جامعهٔ درحالگذار و دولتمردانی که مظنون به هر حرکت جمعی و تلاش گروهیاند، رکوردی تحسینبرانگیز و درسآموز است. دوستانی که گذرشان به انجمنها و سازمانهای کوچک و بزرگ این روزهایمان افتاده باشد میدانند که کم، خیلی کم، پیش میآید که فعالیت جمعی ما بدون ریزش اکثر نیروهای قدیمی و دعواهای ویرانگر و فروپاشی ناگزیر ادامه پیدا کند. اما شورا و بنیانگذاران فرهنگدوست و آگاه آن توانستهاند پنجاه سال نهاد ادبیات کودکی ایران را بسازند و بارور کنند.
یک روز، در پایان مراسم سالگرد تأسیس شورا، وقتی از حسینیه ارشاد بیرون میآمدیم و بچههای سیستان و بلوچستان از کنارمان رد میشدند خانمی جلو آمد و گفت: «مرسی که برای بچههای ایران کاری انجام میدین.» آن موقع من فعالیت کوچکی انجام میدادم امّا اثر فعالیتهای شورا را کاملاً درک کردم.
به نظرم یک موضوع مهم دیگر در مورد شکل فعالیت شورا، زاینده بودنش است. از دل شورا چندین مؤسسه و انجمن متولد شدهاند و پیوند ساختاری و محتوایی خود را با نهاد مادر حفظ کردهاند. به جز فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، انجمن دفاع از حقوق کودکان، انجمن پژوهشهای پویا، انجمن ترویج علم، خانهٔ کتابدار و ترویج خواندن، مؤسسه کودکان دنیا، مؤسسهٔ مادران امروز و مؤسسه تاریخ ادبیات کودکان ایران، هرکدام در گوشهای شکل گرفتند و اهداف خود را در زمینههای مختلف پی گرفتهاند. چند بار از یحیی مافی شنیدهام که شورا باور دارد فعالیت جمعی و ساختارهای ان.جی.او راه اصولی برای کار فرهنگی است.
نوشآفرین انصاری هم، که میگوید سوار بر جاروی جادوگری خود برفراز شورا پرواز میکند، تأکید بر مدیریت شورایی دارد. مدیریتی که باعث تربیت نسلهای جوان در شورای کتاب کودک شده است و گروههای متعدد بررسی، کارهای داوطلبانه و فعالیت فرهنگی در گوشههای فراموششدهٔ ایران را سامان میدهد.
من شورا را دوست دارم. میدانم که آنجا هم مثل جاهای دیگر درگیر مشکلات ریز و درشت است اما تلاش جمعی آنان، که محرّک و مشوّقشان عشق به کودکان و عطش دانستن و آموختن بوده، شورا را پنجاه سال رشد داده است و مطمئنم که همچنان استوار نگاه خواهد داشت. شعار شوراییها بیتی است از مولانا که از زبان خانم میرهادی شنیدمش: در این خاک، در این خاک، در این مزرعهٔ پاک/ بهجز عشق، بهجز مهر، دگر هیچ نکاریم.
خب آنها این عشق را در من کاشتند.

من و نوشآفرین انصاری - سالگرد تأسیس شورا، حسینیه ارشاد، اسفند ۱۳۸۹
نوشته شده در دسته کودکی
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۱ - ۴:۴۲ ب.ظ

عکس از باب مارتین و برگرفته از ProductionParadise است
افسون مرا گوید کسی؟ توبه ز من جوید کسی؟
بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت میکنند!
غزلیات شمس تبریز، مولانا، گزینش و تفسیر: محمّدرضا شفیعیکدکنی، انتشارات سخن، چاپ چهارم ۱۳۸۸
پاوبلاگی: باتشکر از گلاب به خاطر معرفی این عکس٫
Tags: پاشناسی نوشته شده در دسته ادبیات, افراد دارای معلولیت
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۶ ق.ظ
پریشب اس٫ام.اسی برای خیلیها اومد که: «پایداری همیشه جواب میدهد!» خندهمون گرفت. آقایون برای شرکت در انتخابات دور دوم مجلس شوخیشون گرفته! زیرسبیلی رد کردیم و چیزی نگفتیم تا اینکه امروز دوباره اس٫ام.اس زدند که آیتالله مصباح حمایت کرده و فهرست ما این است و فلان…
این رسماً اسپمه و مخابرات حالا نه فقط برای تبلیغات تجاری، بلکه برای تبلیغات سیاسی هم شمارههای مردم رو میفروشه. اسپم یا هرزنامه یعنی که شمارهٔ من بدون اجازه در اختیار دیگری قرار گرفته و به صورت فلهای برام هرزنامه فرستاده میشه.
وای به حال مدیریت و نظارت و قانونگذاری جبههٔ سیاسیای که تبلیغاتش برپایهٔ اسپم باشه!
پاوبلاگی: چندی پیش خواستم درخواست قطع اس٫ام.اس تبلیغاتی بدم متوجه شدم که در اونصورت اس٫ام.اس جاهایی هم که خودم توی سیستمشون ثبتنام کردم بهم نمیرسه! یعنی کل شمارههای ۳۰۰۰ و ۱۰۰۰۰ فیلتر میشه! یعنی یا باید زورکی تبلیغات هدفمند هم به خوردم بدهند یا اینکه جاهایی هم که به اختیار خودم شماره بهشون دادم (مثل سایتها، شرکتها، انجمنها) نتونند برام اس٫ام.اس بزنند!
نوشته شده در دسته جفنگ
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۹ ق.ظ

عکس تزئینکننده، از هلن هولاندر، برگرفته از وبسایت deviantART است!
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست!
مثنوی الا ای آهوی وحشی، حافظ
پاوبلاگی: دَهر یعنی روزگار و زمانه. درضمن بیزحمت توی مصرع اول نخونید گِل، بخونید گُل! عکسهای این خانم عکاس آلمانی هم یکجور خاصیست که دوست دارم.
Tags: پاشناسی نوشته شده در دسته ادبیات
مدتها بود که ندیده بودم یک فعالیت جمعی ان.جی.اویی در کوتاهمدت به نتیجه برسه. اما حالا خبر رسیده که سازمان جنگلها و سازمان محیط زیست به خواستهٔ گروههای حامی محیط زیست و کارشناسان دلسوز پاسخ مثبت دادند و دارند جنگل ابر رو به عنوان منطقه حفاظتشده اعلام میکنند.
اگرچه تلاش گروههای حامی محیط زیست برای پایان تخریب جنگل ابر از چند سال قبل آغاز شده بود اما زمزمههای ساخت جادهٔ عریض از میان جنگل و ساخت کارشناسینشدهٔ هتل باعث شد که پارسال سروصدای خیلی از طرفداران محیط زیست در بیاید. آذرماه ۹۰ تلاش دوستانم در انجمن تیرگان منجر به همایش “جنگل ابر و توسعهٔ پایدار” شد و با همراهی چند تشکل محلی شاهرود و جمعی از انجمنهای دیگه نامههای زیادی به سازمان جنگلها و سازمان محیط زیست ارسال شد که این مطالبه رو به جد مطرح کرد. حالا رسماً اعلام کردند که در حال ثبت جنگل ابر به عنوان “منطقه حفاظتشده” هستند. ناباورانه تلاشمون به بار نشست!
این موفقیت جمعی رو به همه دوستان (علیالخصوص دوستان تیرگان) تبریک میگم.
نوشته شده در دسته همینجوری
اردیبهشت ۲, ۱۳۹۱ - ۶:۳۱ ب.ظ

عکس از Robert Lubanski bagnino و برگرفته شده از deviantART
از غم عشقت، دل شیدا شکست/ شیشهٔ می در شب یلدا شکست
از بس که زدم ریگ بیابان به کف/ خار مغیلان همه در پا شکست
علیاکبر شیدا
پاوبلاگی خارشناسی: بر اساس فرهنگ معین، مُغیلان درختچهٔ خارداری است که در بیابانها میروید. حافظ هم درموردش گفته: «سرزنشها گر کُند خار مغیلان، غم مخور!»
پاوبلاگی آوازشناسی: استاد شجریان این شعر رو در آلبوم (یا به قول قدیم در کاسِت) رسوای دل خوانده. شهرام ناظری هم در آلبوم دل شیدا به گونهٔ دیگری خوانده است. اجرای شجریان را در شرکت دلآواز پیدا میکنید (+) و همچنین آواز ناظری رو میتونید از وبسایت رسمی وی (+) بشنوید. ناظری بیت آخر رو اینجوری میخونه: «بس که زدم خار مغیلان به کف/ خار مغیلان هم به در پا شکست» هرچند به نظرم شعر به گونهای که شجریان خونده درستتره اما من ملودی و آواز ناظری رو در اینجا بیشتر دوست دارم.
پاوبلاگی نسبشناسی: گویا شعر این تصنیف بهجز شیدا به ظهیرالدوله هم منسوب شده.
پاوبلاگی قدرشناسی: عکس این پُست رو صنم، دوست خوبم، یافت و بهم پیشنهاد کرد.
Tags: شجریان, شهرام ناظری, پاشناسی نوشته شده در دسته ادبیات
اردیبهشت ۲, ۱۳۹۱ - ۴:۵۲ ب.ظ

عکس از BenoitPaille و برگرفته از deviantART است. خیلی هم داغون و غمگین است. اصلاً هم تزئینی نیست.
نگه جز پیش ِ پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
آنگاه پس از تُندر، شعر زمستان، مهدی اخوان ثالث (م. امید)، نشر سخن، ۱۳۷۸
Tags: پاشناسی نوشته شده در دسته ادبیات
اردیبهشت ۱, ۱۳۹۱ - ۲:۳۳ ق.ظ

عکاس: pinchbeg - برگرفته از deviantART
چیزی برای تعریف کردن دارم. یک زنِ اصلاحشدهی جدید در وزارتخانه هست. موهای سیاه بلندی دارد و از میان شکافِ نقابش چشمانِ سخت سبزرنگش دیده میشود. هروقت به اتاقی وارد میشود یا اتاقی را که من در آن هستم ترک میکند، حتا اگر پشتم به او باشد حسش میکنم. تا جایی که بتوانم نگاهش میکنم. البته وقتی که زس در آن حوالی نباشد. گمان میکنم که او هم مرا نگاه میکند. همه با او حرف میزنند به جز من. او با همه حرف میزند به جز من.
میخواهم سعی کنم تا دیر نشده او را توصیف کنم. او بدون استفاده از نرده، آهسته از پلهها بالا میرود. زانوهایش در هر قدم نمایان میشوند. دستهایش رنگپریدهاند، کفِ دستهایش چهارگوش و انگشتانش باریک و بلندند.
وقتی سرش را خم میکند یک طره مو روی پیشانیش میافتد. او آن را با حرکتِ تندِ سرش واپس میزند. در ناهارخوری بدون کارد غذا میخورد و وقتی مینوشد لیوانش را با هر دو دست میگیرد، درحالیکه چهار انگشتش را به جلدِ کتاب میچسباند و با شستش وسطِ کتاب را نگه میدارد، کتاب را باز میکند. روی هر صفحهیی، مدتی طولانی مکث میکند، مثل اینکه خواندن نداند یا نخواهد نوشته را از بر کند.
فردا، با او حرف خواهم زد.
میرا، کریستوفر فرانک، ترجمهٔ لیلی گلستان، نشر بازتابنگار، چاپ پنجم ۱۳۸۵ (صفحه ۸۷)
Tags: پاشناسی نوشته شده در دسته ادبیات